تبليغاتX
خاطرات من

امروز که اومدم یه سری به وبلاگم بزنم یه نظر با اسم تپل توجه منو جلب کرد و سری به سایتش زدم.

 

مطالبی که نوشته بود در مورد چاقی بیش از حد بود. جالبه که اسم وبلاگش رو  تپل های بی انگیزه گذاشته بود.

با خوندن نظرات و  مطالب سایت تپل من  دو چیز یاد گرفتم

اولا که من  هم یه معلمم

پس من هم گاهی بدون اینکه منظوری داشته باشم بچه ها رو ناراحت میکنم (با اینکه خیلی دوستشون دارم )می دونم گاهی اوقات توصیه های من حتی اگه از سر دلسوزی هم باشه ممکنه دل یکیشون رو بشکنه و مثل تپل یه خاطره بد براشون ایجاد کنه .

 

دوما  چون نویسنده توانایی نیستم باید خیلی مواظب باشم بعضی وقتها من یه منظوری دارم ولی خواننده یه چیز دیگه میفهمه و ناراحت میشه

 

خاطره تپل رو اینجا میذارم تا شما هم بخونید وببینید کار یه معلم چقدر سخته

۱.باید درس بدیم ۲. مبصر کلاس باشیم و۳. از همه مهمتر روان شناس باشیم ۴.الگوی خوبی هم باشیم

 

من یک کودک چاق(دوران ابتدائی)

 

هميشه چاق بودم و از دبستان با شدت بيشتري وزن اضافه مي كردم .

 

سالي حداقل 10 كيلو وزن اضافه بدون اين كه افزايش قد زيادي داشته باشم .

 

هر سال مربي بهداشت دبستان وزن و قد و ... اندازه مي گرفت و بدترين روزهاي

 

زندگي كودكي من همين روزها بود .

 

با لرزشي كه هنوز پشت در اتاق هاي بسته اي كه مربوط به پزشك ها و محيط درماني هست و با شرمي كه از بچه ها داشتم .

 

4 نفر، 4 نفر مي رفتيم اتاق بهداشت ، جلوي همه بايد روي ترازو مي رفتم .

 

 و مربي بهداشت هم وزن رو بلند مي خوند .

 

هر سال بدون استثنا :

 

چشم هاي گشاد شده مربي ، من كه جلوي مربي و بيشتر جلوي بچه ها خجالت

 

 مي كشيدم و احساس گناهكاري مي كردم .

 

 و بعد سرزنش مربي و دروغ هاي من كه امسال دكتر رفتم و رژيم بهم داده !

 

كلاس پنجم ديگه ول نكرد و نامه به دكتر و ... و جلوي چند نفر به من گفت 

 

 (هنوز صحنشو به وضوح يادمه) تو كه از منم چاق تري .

 

يادم نيست چطوري از زير دستش در رفتم اما دكتر نرفتم .

 

 خاطره هاي تلخي از روزهاي مدرسه در مورد چاقي دارم .

+ نوشته شده توسط آنیا اصلانی در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 17:22 |

با تعدادی از همکارا رفته بودیم استخر و از قضا دیدیم که سونایخشک و بخار موجود میباشد

با اینکه اکثرا لاغر اندام بودیم به خاطر دو نفر از همکارا رفjیم سونا بخار و همکار دبیر ریاضی که همیشه به فوق لیسانسش و رشته تحصیلیش می بالید چربی های اضافی شکمش را با دستش گرفت (توی مشتش پر شد )

و گفت من می خوام اینا رو امروز آب کنم. چون چرمی خونم میره بالا و ضرر داره. ما که مثل گاو و گوسفند نیستیم بعد از مرگمون از چرم ما استفاده کنن کیف و کفش بسازن"

و انقدر تو سونا موند تا اینکه از حال رفت و هنوز چرمی های شکمش آب نشده بود

+ نوشته شده توسط آنیا اصلانی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 13:2 |

اول کمی با جو مدرسه ها آشنا بشین:

من دو تا مدرسه میرم هر کدوم ۱۲ ساعت ده ساعت زبان و دو ساعت هنر  کلاس اول

دو تا مدیر داریم

اولی اهل یه روستای دور هست که اومده شهر ما خیلی با سواد و مودب هست و خانم مومن و محجبه ای  هست و  خیلی به ما احترام میذاره مثلا اگه مریض بشیم فوری زنگ میزنه خونه حال ما رو میپرسه

واااااااااااااااااااااایییییییییییی میمیرم براش دلم براش تنگ شده

مدیر دومی ما اهل مشکین شهر از استان اردبیل هست و به خاطر کار شوهرش آمده  انزلی و چنان حس ریاستی میکنه که نگو باور میکنید تو نه ماه سال تحصیلی قبل ما یک بار چای داغ نداشتیم بخوریم اصلا آب داغ نداشتیم گلوی خشک شده مون رو با هاش تر کنیم

یه خانم خیلی عقده ای و بد اخلاقو عصبانی و یه سال بعد از من عروسی کرده

من سه ساله عروسی کردم و بچه ندارم تو شهر اونا مثل اینکه رسم هست بلافاصله بعد از عروسی حامله میشن و دو سال بعد حتما بچه دارن به خاطر همین از نظر اون من مشکل دارم که بچه ندارم و کلی اذیت میکنه

مدرسه اولی خیلی با حاله و همیشه خوش میگذره دوستهای خوبی پیدا کردم و کلا همه چی عالیه

مدرسه دومی نگو جناح بندی و همکارای ۴۰ ساله همچین با هم دعوا میکنن و زیر آب همدیگر رو میزنن که تماشاییه  و به خاطر چی؟ به خاطر کی ؟به خاطر یه مدیر بیسواد

یکی از همکارهای ما تو مدرسه دومیه که دبیر ادبیات هست معنی کلمات"بحبوحه"و "دیکتاتور "رو نمیدونست و هیتلر رو نمیشناخت بچه ها هم کلی حال میکردن هی از هیتلر میپرسیدن و ........

و من حوصله ام تو چنین مدرسه ای با چنین آدمهای بیسوادی سر میره مهمترین مسائلشون غیبت و مسخره کردن دیگرانه

حالا خاطره با مزه

یه بار تو مدرسه دومی دعوا شده بود  ما با صدای داد و فریاد کلاس ها رو تعطیل کردیم رفتیم دفتر

یکی از معلم ها زیر میز قایم شده بود و مدیر مدریه می خواست اون رو بزنه آخرش هم چون همکارا جلوش رو گرفتن کیفش رو پرت کرد  طرف میز که البته به هدف نخورد

یه صحنه ای بود دیدنیبچه ها هی در رو باز میکردن ببینن چه خبره  و ما در رو میبستیم و  بعد از چند دقیقه دوباره در رو باز میکردن (خب می خواستن ببینن چه خبره .معلمهاشون مردن یا زنده ان هنوز )یکی از بچه ها هم از بیرون هی داد میزد خانوم به ۱۱۵ زنگ بزنم ؟به تیمارستان چطور؟به ۱۱۰ چی؟و اعصاب ما رو داغون میکرد همکارهای ما چه فحش هایی به هم نمیدادن مدیرمون هم هر چی فحش ترکی بود نثار دبیر ادبیاتش میکرد

سماور .بخشنامه ها . قوطی گچ.شیر یارانه که برا بچه ها میارن همه رو زمین ولو بود و شیر ریخته بود این ور اون ور .و دفتر مدرسه بوی جالبی میداد

 همون موقع از حراست اداره اومدن .................

 مدیر ما توی دفتر گریه میکرد معلم ادبیات هم رفته  بود یه کلاس و او نجا گریه میکرد و خط ونشون میکشید

یه مسئول حراست هم از بقیه دبیران سوال میکرد من و سایر همکاران هم هیچ چیزی نه دیده و نه شنیده بودیم

که یکهو در کلاس باز شدو معلم ادبیات پرید تو دفتر و چنان فحش هایی میداد که ....اسم کجاهاش رو میبرد و نشون میداد که مسئولین حراست فهمیدن چرا ما دو ساعته حرفی برای گفتن نداریم

کم مونده بود کتک کاری دوم هم راه بیافته مسئولین اداره چون مرد بودن نمیتونستن جلوی دعوای اونا رو بگیرن و از قیافه هاشون معلوم بود تا حالا چنین چیزی ندیدن و نمیدونستن باید چه کار کنن خلاصه با فریاد یکی از آقایان "بسه دیگه تموم کنید .خجالت نمیکشید ؟هر دو تا تون اخراجین!"همکارهای ما آروم شدن و رفتن اداره که بی گناهی خودشون رو ثابت کنن

و اما بچه ها به همه دبیرا میخندیدن و آبروی شغل ما تو روستای ...رفت همه از معلم ها و از قشر فرهنگی انتظار دیگه ای دارن

اون روز چون شیر حین پرتاب به ما هم اصابت کرده بود و ما هم خیس شده بودیم لباسهای ما هم  مثل دفتربوی شیر گندیده میداد  و تا بیاییم برسیم خونه همهیا بینیشون رو گرفتن یا نگاه معنی دار کردن وبعضی ها  میپرسیدن چه بویی میدین؟ مجبور میشدیم یه دروغ بگیم تا آبروی مدیر مودبمون نره

تا آخر خرداد ماه هر کسی از راه رسید .راجع به قضیه اون روز سوال کرد و زخم ما تا آخر خرداد تازه موند

عوض دو تا همکار ما که آبروریزی  کرده بودن من و سایر همکارا خجالت میکشیم

+ نوشته شده توسط آنیا اصلانی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 14:38 |

گفته بودم من معلمم؟

خب الان گفتم

دبیر زبان هستم از یه شهرستان کوچولو و مقطع راهنمایی تدریس میکنم

قبلا دوست داشتم مهندس کامپیوتر بشم  هنوز هم بعضی وقتا گریه میکنم  که چرا نشد

درسم رو خوب میخوندم خیلی عالی ولی یه اتفاق بد باعث شد کنکور رو خیلی بد بدم  (مریض شده بودم افسردگی شدید ) و نتیجه اونی بشه که ....

یه زمانی بچه ها حسرت من رو میکشیدن و می گفتن شما از هیچی قبول نشین از دبیری قبول میشین و من از همون هیچی قبول شدم از دبیری و هنوز هم که هنوزه نتونستم لیسانسم رو بگیرم

به هر حال استخدام رسمی آموزش و پرورشم و هنوز هم خیلی فوق لیسانس های بیکار که نتونستن حقشون رو بگیرن حسرت موقعیت  منو میکشن

بعضی ها معتقدن دبیری برای یه زن بهترین شغله ولی من میگم هر کسی باید دنبال آرزوهاش بره

البته یه آرزوی من هم پول بود که تا حد بخور و نمیری بهش رسیدم

قبلا  سه سال تو یه منطقه دیگه تو سه تا روستای خیلی عقب افتاده و کم فرهنگ خدمت کردم و خاطرات بد و خوب زیادی دارم

دوسال اول مدیر مدرسه بودم که خیلی سخت بود دو سال بعدی هم دبیر بودم که سال چهارمی رو تو شهر خودمون بودم ولی باز افتادم ده ولی نزدیک شهرمونن

یه جوره که این روستاها روی شهر حساب میشن فقط اسمش روستاست و فرهنگش روستاییه من هم چون خوششانسم عوض مدارس شهر که به خونمون نزدیکه افتادم ده

امسال هم همون مدارس خواهم بود ابقا زدم و سازماندهی شرکت نکردم تنها چیزی که بدم میاد اینه که شاگرد های من زود شوهر میکنن ۱۲ ۱۳ سالگی و من و همکاران حالتهای روبرو را تا آخر سال به شکل تناوبی  تجربه میکنیم 

جالبه شاگرد اول های مدرسه اول از همه نامزد مکنن و من معلم چه انگیزه  ای برای تدریس پیدا میکنم با چه انرژی خودتون حساب کنین

+ نوشته شده توسط آنیا اصلانی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 14:37 |

اول اینکه نماز روزه همتون قبول حق باشه ان شا الله

امیدوارم خوب باشین

هر چند که تعداد خواننده های وبلاگ من خیلی کمه ولی من باز خوشحالم که جایی رو دارم که هر چی بخام مینویسم بدون اینکه غرغر کسی رو تحمل کنم

من چون لاغرم نمیتونم روزه بگیرم ولی همی روزه هاش رو کامل میگیره

بعضی ها فکر میکنن من اذیت میشم چون هم باید برای خودم ناهارو شام درست کنم وهم برای همی

سحری و افطاری و .......ولی بر عکس من ماه رمضون خیلی راحت تر میشم چون

 همی :سحری نمیخوره  شام هم یه چیز سبک میخوره مثل سوپ و کوکو

و من :من ناهار تنبلیم میشه نمیپزم و افطاری هم همی چیزای حاضری میخوره

پس من فقط شام میپزم و اگه دلم خواست برای همی سبزی پاک میکنم البته چند روز یک بار و تازه همی کلی ازم تشکر میکنه که چرا زحمت کشیدم

 

+ نوشته شده توسط آنیا اصلانی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 14:36 |
همی به من میگه دختر پرنده

چون میگه هر چند وقت یه بار به یه چیزی علاقمند میشی از این شاخه به اون شاخه میپری

راستش از بچگی به خیاطی علاقه داشتم ولی هیچ وقت فرصت پیش نیومد برم و یاد بگیرم امسال تابستون میخواستم برم که نشد به خاطر عروسی خواهرم و........

امسال  فقط تونستم برم  کلاس شنا و گواهی مقدماتی رو بگیرم. خوب یاد گرفتم و با اینکه مدت کمی استخر رفتم اندامم عوض شده  آخه لاغرم و زود مشخص میشه

پارسال بینی و چشمم رو عمل کردم و از دست دماغ گنده و چشم های ضعیفم راحت شدم دست همی (همسرم)درد نکنه کلی پول خرجم کرد کلی زحمت کشید مادرم هم بنده خدا کلی اذیت شد چون رفته بودیم خونه اونا و کل زحمتم با اونا بود

و الان که آخر های شهریور هست و اواخر اوقات فراغت من .

تا مدرسه شروع بشه من یاد خیاطی کردم دو تا کتاب خیاطی و سی دی اموزشی به درد نخور خریدم و شروع کردم به خیاطی قبلا از بندر عباس یه پارچه خوب متری هزار تومن خریده بودم و دارم با اون تمرین می کنم ولی بهاشکالاتی بر می خورم که خیاط ها میمونن من کجا اشتباه کردم و من رفته رفته به استعدادهای پنهان خودم پی میبرم

امروز که رفته بودم بازار می خواستم نخ بخرم یه کار روبان دوزی و کتابش رو دیدم خوشم اومد ومی خوام بعد از شکوفا کردن استعداد خیاطی برم استعداد روبان دوزیم رو هم پرورش بدم

+ نوشته شده توسط آنیا اصلانی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 23:28 |
می خوام در مورد جاریم بنویسم

اوایل خیلی دوستش داشتم یعنی دو سال هست که دوستش داشتم ولی این بار که اومدن انزلی ازش بدم اومد و این  حس نا خواسته من هست : نفرت با محبت

چرا ازش بدم اومد ؟

سه سال پیش که ما جشن عروسی گرفتیم چون دیر جنبیدیم تنها اتلیه خوب شهرمون بهمون وقت عکاسی نداد و ما رفتیم پیش یه اقای ناشناس و فیلم و عکس عروسی من بد شد مثلا خانم فیلم بردار یادش رفته بود تو عروسی انژکتور یا همون چراغی که نور زیادی داره رو روشن کنه و تو فیلم انگار برق رفته ومن دارم میرقصم

دامن من که ۲.۵ متر دنباله داشت کلی نگین داشت و گرون کرایه کرده بودماصلا نه تو عکسها ونه تو فیلم خوشگل نیافتاده

من به خاطر این موضوع خیلی ناراحتم و با اینکه قبل از عروسی حتی داشتن عکس برام مهم نبود الان نسبت به این موضوع خیلی حساس شدم

جاری من که  دوست داره کلاس بذاره و عکسهای خوبی داره هر بار بیاد انزلی کلاس میذاره دفعه پیش گفتم چون تازه عروسی کرده عیب نداره ولی الان بعد از گذشت دو سال باز صحبت عکس ها تموم نشده و من که حساس شدم  خیلی ناراحت میشم

 عکسهای خواهر من و دختر خاله هام که امسال عروسی کردن عالیه و جاری من با دیدن اونها هی سرکوفت میزنه که ماباکلاسیم (من وخواهرت و ...) و تو خسیس بودی پول ندادی اتلیه والا عکس تو هم خوب میشد

همی هم بدش میاد جوابش رو بده من هم

 مطمئنیم که جاری من مشکل روحی داره با اینکه روانشناسه ولی مشکل روحی خودش رو نمیفهمه

دائم کلاس میذاره که بابای من پول داره (باباش بی سواده)و مامان من خوشگله(کاش میشد عکسش رو بزنم خودتون قضاوت کنید)

خلاصه  کلام اگه فامیل اینه همه لیسانس باشن تحصیلات حساب میشه فامیل ما همه دکترا دارن اصلا حساب نمیشه میگه این روزا همه دکتر مهندسند ولی به وقتش پز دکتری شوهرش رو میده

ما این دفعه فقط ۵-۶ ساعت با هم بودیم ولی انقدر به همی و اینکه چاقه کم تحرکه تنبله و ........سیاه شدهو.....گیر دادن زن و شوهر با هم که من خودم رو به زور کنترل کردم جوابشون رو ندم

مثلا برادر همی که یه زمان قبل از نامزدی میگفت همه ضد افتابها عملکردشون یکیه و مارک نیوا و آردن   با بیودرما فرقی نداره این بار بعد از گذشت دو سال میگفت جنس مارک دار بخرین خوبه مثلا ضد افتاب نیوا خیلی خوبه و حال من به هم می خورد من هم جواب دادم ما از مارک بیودرما و کریولان استفاده میکنیم هر وقت تموم شد نیوا می خریم

برادر شوهر من چنان نگاهی کرد که بابا یعنی تو هم آدمی و کلی ایراد گرفت که چرا پوستت سوخته و من که گفتم برنزه کردم باورش نشد خندید(من ضایع شده بودم درکم کنید)

خلاصه دوستان اگه کسی بلده چطور برنزه خوب میشن به من یاد بده که دفعه بعد این شکلی نشم

جاری من که همیشه خوش تیپ بود این دفعه مثل جعبه مداد رنگی شده بود از هر لونی رنگی

کفش طلایی روسری زرشکی روپوش بنفش و شلوار صورتی جوراب سبز پر رنگ و کیف خاکستری و موهای قهوهای مش شده و سایه های ابی

اول میگفت پدر تحصیل کرده خوبه پدر شوهرم گفت اره بابای انیا مرد خوبیه و نازی بلافاصله بحث عوض کرد که همه تحصیلات دارند عصر همون روز میگفت من فوق لیسانسم پس درکم بیشتره

به هر صورت دوست ندارم پشت سرش به خارخاریهام حرفی بزنم و یا جلوی اونا جوابش رو پس بدم چون فکر میکنم احساس میکنه بهش اهمیت میدم و من نمی خوام اعتماد به نفسش بره بالاچون

پتانسیل تیکه انداختنش زیاد میشه و من خوشم نمیاد

راستی نمیدونم چرا با اینکه خیلی  بی انصاف وبده ازش خوشم میاد و از بودن در کنارش لذت میبرم

 

+ نوشته شده توسط آنیا اصلانی در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 22:36 |