اول کمی با جو مدرسه ها آشنا بشین:
من دو تا مدرسه میرم هر کدوم ۱۲ ساعت ده ساعت زبان و دو ساعت هنر کلاس اول
دو تا مدیر داریم
اولی اهل یه روستای دور هست که اومده شهر ما خیلی با سواد و مودب هست و خانم مومن و محجبه ای هست و خیلی به ما احترام میذاره مثلا اگه مریض بشیم فوری زنگ میزنه خونه حال ما رو میپرسه
واااااااااااااااااااااایییییییییییی میمیرم براش
دلم براش تنگ شده
مدیر دومی ما اهل مشکین شهر از استان اردبیل هست و به خاطر کار شوهرش آمده انزلی و چنان حس ریاستی میکنه که نگو باور میکنید تو نه ماه سال تحصیلی قبل ما یک بار چای داغ نداشتیم بخوریم اصلا آب داغ نداشتیم گلوی خشک شده مون رو با هاش تر کنیم
یه خانم خیلی عقده ای و بد اخلاقو عصبانی و یه سال بعد از من عروسی کرده
من سه ساله عروسی کردم و بچه ندارم تو شهر اونا مثل اینکه رسم هست بلافاصله بعد از عروسی حامله میشن و دو سال بعد حتما بچه دارن به خاطر همین از نظر اون من مشکل دارم که بچه ندارم و کلی اذیت میکنه
مدرسه اولی خیلی با حاله و همیشه خوش میگذره دوستهای خوبی پیدا کردم و کلا همه چی عالیه
مدرسه دومی نگو جناح بندی و همکارای ۴۰ ساله همچین با هم دعوا میکنن و زیر آب همدیگر رو میزنن که تماشاییه 

و به خاطر چی؟ به خاطر کی ؟به خاطر یه مدیر بیسواد 
یکی از همکارهای ما تو مدرسه دومیه که دبیر ادبیات هست معنی کلمات"بحبوحه"و "دیکتاتور "رو نمیدونست و هیتلر رو نمیشناخت بچه ها هم کلی حال میکردن هی از هیتلر میپرسیدن و ........
و من حوصله ام تو چنین مدرسه ای با چنین آدمهای بیسوادی سر میره مهمترین مسائلشون غیبت و مسخره کردن دیگرانه
حالا خاطره با مزه
یه بار تو مدرسه دومی دعوا شده بود ما با صدای داد و فریاد کلاس ها رو تعطیل کردیم رفتیم دفتر
یکی از معلم ها زیر میز قایم شده بود و مدیر مدریه می خواست اون رو بزنه آخرش هم چون همکارا جلوش رو گرفتن کیفش رو پرت کرد طرف میز که البته به هدف نخورد
یه صحنه ای بود دیدنی
بچه ها هی در رو باز میکردن ببینن چه خبره
و ما در رو میبستیم و بعد از چند دقیقه دوباره در رو باز میکردن (خب می خواستن ببینن چه خبره .معلمهاشون مردن یا زنده ان هنوز )یکی از بچه ها هم از بیرون هی داد میزد خانوم به ۱۱۵ زنگ بزنم ؟به تیمارستان چطور؟به ۱۱۰ چی؟و اعصاب ما رو داغون میکرد همکارهای ما چه فحش هایی به هم نمیدادن مدیرمون هم هر چی فحش ترکی بود نثار دبیر ادبیاتش میکرد
سماور .بخشنامه ها . قوطی گچ.شیر یارانه که برا بچه ها میارن همه رو زمین ولو بود و شیر ریخته بود این ور اون ور .و دفتر مدرسه بوی جالبی میداد 
همون موقع از حراست اداره اومدن .................
مدیر ما توی دفتر گریه میکرد معلم ادبیات هم رفته بود یه کلاس و او نجا گریه میکرد و خط ونشون میکشید
یه مسئول حراست هم از بقیه دبیران سوال میکرد من و سایر همکاران هم هیچ چیزی نه دیده و نه شنیده بودیم


که یکهو در کلاس باز شد
و معلم ادبیات پرید تو دفتر و چنان فحش هایی میداد که ....اسم کجاهاش رو میبرد و نشون میداد که مسئولین حراست فهمیدن چرا ما دو ساعته حرفی برای گفتن نداریم 
کم مونده بود کتک کاری دوم هم راه بیافته مسئولین اداره چون مرد بودن نمیتونستن جلوی دعوای اونا رو بگیرن و از قیافه هاشون معلوم بود تا حالا چنین چیزی ندیدن و نمیدونستن باید چه کار کنن خلاصه با فریاد یکی از آقایان "بسه دیگه تموم کنید .خجالت نمیکشید ؟هر دو تا تون اخراجین!"همکارهای ما آروم شدن و رفتن اداره که بی گناهی خودشون رو ثابت کنن
و اما بچه ها به همه دبیرا میخندیدن و آبروی شغل ما تو روستای ...رفت همه از معلم ها و از قشر فرهنگی انتظار دیگه ای دارن
اون روز چون شیر حین پرتاب به ما هم اصابت کرده بود و ما هم خیس شده بودیم لباسهای ما هم مثل دفتربوی شیر گندیده میداد و تا بیاییم برسیم خونه همهیا بینیشون رو گرفتن یا نگاه معنی دار کردن وبعضی ها میپرسیدن چه بویی میدین؟ مجبور میشدیم یه دروغ بگیم تا آبروی مدیر مودبمون نره
تا آخر خرداد ماه هر کسی از راه رسید .راجع به قضیه اون روز سوال کرد و زخم ما تا آخر خرداد تازه موند
عوض دو تا همکار ما که آبروریزی کرده بودن من و سایر همکارا خجالت میکشیم

+ نوشته شده توسط آنیا اصلانی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت
14:38 |