<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات من </title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 15 Feb 2009 19:29:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خاطره یه دانش آموز تپل</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;TABLE borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=559 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=559 background=http://www.blogfa.com/layouts/bsky/index_17.gif height=40&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.topolha.blogfa.com/post-28.aspx&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;از هم مدرسه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD bgColor=#ffffff&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;11 سالم بود. مدرسه آش مي داد. آش دوست ندارم اما نمي دونم چرا اون روز رفتم بگيرم. تو صف &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;ايستاده بوديم. به من كه رسيد ناظم مدرسه با صداي بلند و لحن تحقير كننده اي گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=2&gt;چند بار مي آي مي گيري؟&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;چقدر حس بدي داشتم. جلوي اون همه آدم. اونم كاري كه نكرده بودم. هنوز طعم تلخ اون باهامه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;و وقتي اون صحنه پذيرايي بچه ها رو ديدم دلم گرفت. نمي دونستم يه موضوع اين قدر ناراحتم كرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;كه بعد از گذشت سال ها احساس حقارت مي كنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;و در تمام 3 سالي كه تو اون مدرسه بودم هيچ وقت و هيچ وقت از خوردني هاي مناسبتي شون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;نخوردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;يكي از بيشترين آدم هايي كه سر اين مسئله چاقي تحقيرم كرد اون ناظم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;الان كه دارم اين اتفاق رو مي نويسم باز هم حس بدي دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 19:29:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالگرد عقد من</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>امروز مثلا سالگرد عقدم بود همی رفته تهران ماموریت و من تنها موندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دوشنبه رفته وهنوز بر نگشته آخه چکار کنم با یه مسیج تبریک گفتیم و الکی حرف زدیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من براش کادو خریدم کادو من لباس بچه ۶ ماهه هست  سفید هست با کمی طرح آبی رنگ پیراهن و پیشبند و بلوز ساده که از زیر میپوشن کلا شده ۱۰ تومن همی هم نمیدونم چی سفارش داده یه چیز چوبی ۱۵۰ تومانی که هم استفاده میشه هم برای دکور میشه گذاشت هم کوچولو میشه هم گنده اندازه توی مایکروفر به نظر شما چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تو مسابقه وبلاگ نویسی شرکت کردم از طرف اداره و چون اونجا با اسم خودم وارد شدم نمیتونم ازتون بخوام بیایین نظر بدین حالا چکار کنم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز شب خونه ماما نموندم چون هم حسابی سرما خوردم ماما هی میگه اینو بخور اونو بخور هم اینکه فردا باید برم دانشگاه از اینجا نزدیکتره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا حرفی واسه گفتن ندارم همینطوری مینویسم که تنها نباشم سرهمه درد اومد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Feb 2009 18:49:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشکر</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>سلام سفید برفی</description>
<pubDate>Tue, 03 Feb 2009 12:33:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هر دری</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>نمی دونم از کجا شروع کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقتی هست که برامون دوره گذاشتن از ساعت ۶ شب تا ۹ و واقعا اعصابمون خرد میشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز تموم شد یه دوره ۳۲ ساعته بود که تموم شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودم ماشین رو میبردم و می آمدم دو تا از همکارا هم باهام می آمدن کلی حال میکردم البته خیلی رانندگی افتضاحی دارم خنده دار ولی اذت بخش دیگه نمیترسم تنهای تنها همه جا میرم                     اینجا همیشه هوا ابری و بارونی هست قبلا میترسیدم دیگه نمیترسم حتی بارون بیاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرکی منو میشناسه میدونه یه وبلاگ دیگه داشتم بعضی ها هی برام مینویسند که معلم نیستی واگه بودی غلط املایی نداشتی و از این حرفا برام خنده داره چون با همه این حرفا و بعضی دروغ هایی که برا رد گم کنی (فقط رد گم کنی)می نویسم این یکی رو دروغ نگفتم نمیدونم چرا وقتی کسی میگه مهندس و فارغ التحصیل آمریکاست همه زود باورشون میشه ولی معلم فوق دیپلم رو باور نمیکنن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یه معلم بی علاقه هستم چون از دست همکارا و محیط کارم و از مسیری که باید هر روز طی کنیم و برسیم مدرسه خسته شدم من مشکل زیادی با همکارا دارم از اکثرشون بدم میاد چون فکر میکنن مدرسه که میان باید خیلی ساده لباس بپوشن مثل دهاتی های ۲۰۰ سال پیش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن ما باید الگوی بچه ها باشیم خودشون رو شکل گدا ها بیریخت میکنن میان مدرسه و به من و چند تا از همکارای تازه استخدامی هی نگاه میکنن هی نگاه هی نگاه  که چرا روپوش گشاد نپوشیدیم چرا یه کوچولو خط چشم کشیدیم و...........کلا مورد داریم نباید استخدام میشدیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از دوبی از چین و از هر سفر خارجی که داشتم (باکو و نخجوان) نباید حرف بزنم باورتون میشه تا حالا به همکارا نگفتم؟چون فکر میکنن اونجا رفتیم دیسکو مست کردیم کارای بد بد کردیم خودمون هم یادمون نمونده(چون مست بودیم دیگه)و برگشتیم ایران رفتیم یر کلاس پس اصلا صلاحیت تدریس نداریم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و فرصتی میافته دست بعضی ها که مسافرت رو فقط رفتن به سوریه و مشهد و جاهای زیارتی میدونن و هی ادعای معلم نمونه ای شون میشه که رفتن زیارت و لی ما رفتیم مستی هر چی هم بگی از این خبرا نبوده باورشون نمیشه البته خب حق دارن چون ما خط چشم می کشیم و یه نمه منحرفیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما بلدیم چطور آرایش کنیم که تو ذوق نزنه ما بلدیم تنهایی با دوستا بریم استخر مسافرت و.....ولی اونا بچه بزرگ میکنن کلا برای تدریس اصلح ترند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش میشد یه مدرسهای باشه با همکارایی که دوستشون دارم و با شاگردای زرنگ و یه اداره ای که می دونست هدفش چیه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام یه وبلاگ در مورد تدریس اثر بخش بزنم ولی هیچی نمیدونم اگه کسی اینجا رو خوند و یه کتابی یا  منبعی میشناسه که میتونم استفاده کنم و یه کم سوادم رو بیشتر کنم  لطفا بهم معرفی کنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبلا تشکر میکنم  حتی یه جمله رو تایپ کردن و فرستادن برای کسی میدونم کلی وقت میگیره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه این لطف رو بهم بکنین ازتون ممنون میشم خوشحال میشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Jan 2009 17:37:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوبی</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه این پست من رو دارین می خونین خوش آمدید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش وقتی این وبلاگ رو باز میکردم دوست داشتم حد اقل هفته ای یه بار یه خاطره توش بنویسم ولی نه وقتش رو دارم نه خاطره به درد بخوری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز میخوام خاطره سفرمون به دوبی رو بنویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز دوشنبه حدود ساعت  دوازده از تهران پرواز کردیم فرودگاه دوبی از چشم های ما با یه دستگاه مخصوص عکس میگرفتن همون دستگا ه هایی که اثر چشم رو ثبت میکنه مثل اثر انگشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدود ساعت ۵ به طرف هتل راه افتادیم خیلی خوب بو د چون با تور رفته بودیم خودشون ماشین فرستاده بودن و ما مجبور نشدیم دنبال تاکسی بگردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من موبایلم رو روشن کردم و تا برسیم هتل حلام بدجور گرفته شد بقیه همسفر ها گفتن پول رومینگ برات میاد حداقل سی تومان و من ناراحت شودیده بیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هتل به هر کدوم از ما یه گل رز دادن و خوش آمد گویی کردن عصر همون رو زرفتیم بیرون هیپر مارکت و البسام و یه فروشگاه دیگه که همشون عین هم بودن و ما هیچکدوم خوشمون نیومد فروشگاه رفاه شهر کوچک ما خیلی بهتره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایرونی ها میگفتن این فروشگاهها رو خیلی تو تلویزیون تبلیغ میکنن (ما که چیزی ندیدیم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردای اون روز رفتیم شهر رو با همی گشتیم (اطراف هتل)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از نهار هم برای تور دوبی نفری ۱۸۰ درهم از ما پول گرفتن (هر درهم دوبی ۲۸۵ تومان هست )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم ساحل و پیش هتل هفت ستاره عکس گرفتیم (پول نداشتیم بریم توش ورودی هتل ۵۴۰ درهم هست که تاریخ و ساعت رو هتل تعیین میکنه و یه پرس غذا هم میده اجازه میده حدود ۳ ساعت از قسمتهای مختلف هتل دیدن کنید )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزینه هر شب اقامت تو اون هتل که مهمون هاش رو با هلی کوپتر از فرودگاه میاره از دو ملیون تومن تا ۱۲ میلیون تومن میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز خرید سیتی سنتر و ابن بطوطه و دی تو دی هم بردنمون یکی دو تا مرکز خرید باکلاس دیگه هم رفتیم اسم یکیش اگه اشتباه نگم الامارات مال بود که ماشین های ۲۰۰-۳۰۰ میلیونی جولوش پارک کرده بودن شب شام بیرون بودیم به هزینه همون توری که رفتیم و خیلی خوش گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار شنبه  صبح رفتیم پارک آبی با گفتن نمیشه وصفش کرد خیلی خوب بور سرسره آبی تونل های تاریک تاریک و........اونجا هم نفری ۲۰۰ درهم گرفتن ۵ درهم برای هزینه رفت وآمد از هتل و ۱۹۵ درهم برای خود پارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته همه جا با لندکروز میرفتیم و ترانه های ایرونی گوش میدادیم من ندید بدید هم که اولین بارم بود سوار شده بودم خیلی خوشم میامد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصرش هم رفتیم گشت صحرا ۲۱۰ درهم نفری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گشت صحرا هم خوب بود اسکی روی شن و ماشین سواری با لند کروز روی شن ها و یه موتور های چهار چرخ که اسمش رو نمیدونم هم سوار شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شتر سواری کردیم (خیلی کوتاه مدت) و با حنا رو دستمون نقش کشیدن لباس عرب پوشیدیم عکس گرفتیم و شام و رقص عربی و نوشیدنی بدون الکل رایگان هم بهمون دادن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگشتنی ماشین ما دیر کرده بود پسرهای شنگول هتل ما (کرال اوراینتال)با مسافرهای هتل سیاج کلی رقصیدن و شادی کردن ما هم هی فیلم میگرفتیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گشت صحرا به خوبی پارک آبی و تور دوبی نبود دختره الکی رقص عربی کرد و اسکی و ماشین سواری خیلی کوتاه مدت بودن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی در کل برای یه بار رفتن می ارزید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه هم برگشتیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوبی خیلی پایین تر از اون چیزی بود که انتظارش رو داشتم چون ما قبلا چین رفتیم (پکن و شانگ های)انتظار داشتم دوبی خیلی بهتر باشه چون اونای که بر میگردن خیلی اغراق آمیز تعریف میکنن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قیمت لباس و همه چیز به جز اکثر وراکی ها خیلی گران بود اگر هم چیز ارزون پیدا میشد مارک بد و کیفیت بد داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلوز مارک اسپیریت من که ۴۰ تومتن بود اونجا ۱۲۰ تومان تو سیتی سنتر میفروختن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آب میوه تن ماهی و...ارزون بود میوه ها و سبزیجات مختلفی داشتن که من ندیده بودم البته همی میگفت خیلی از این میوه ها تو بندر عباس و...پیدا میشه کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از غذاهای محلی عرب ها هم خوردیم تند و خوشمزه بودن که من امتحان کردم پختم مزه مال اونا رو نداد وگرنه تو وبلاگم مینوشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه های عربا خیلی بزرگ و باشکوه بود مخصوصا بعضیهاش که مثل قصر بود همه عربا که روزی ما آدم حسابشون نمیکردیم ماشین آخرین مدل و کلفت و کنیز و نوکر دارن هیچ یک از کارهای پایین و بی کلاس رو عربها انجام نمیدادن بنگلادش و فیلیپینی ها و پاکستانی ها اونجا کلفت و کارگر و ...هستن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه جا تمیز بود یه پوست پسته هم پیدا نمیشد و من از اینکه عربها تو این سی سال انقدر پیشرفت کردن نارات هستم به چینی ها حسودیم نشد حتی غبطه غیرتشون رو خوردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی عربها !با پول ما ایرونی ها صاحب همچین امکاناتی هستن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;هر جا آباد شده بود اسم یه ایرونی می آمد هر هتل بزرگ هر خونه بزرگ هر موفقیتی پشتش اسم یه هموطن میامد که اینجا به هر دلیلی سرایه گذاری نکرده رفته دوبی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی غر زدم ببخشید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم بتونم مصر و ایتالیا هم برم ایندفعه شما هم همسفر ما باشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدرود خدا نگهدار&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Dec 2008 09:14:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همکارای قدیمی - دوبی</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم خواننده زیادی ندارم و بیشتر برا خودم مینویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میرفتیم دوره آموزشی و کلی از همکارای قدیمی رو دیدم یه دوست داشتم تو خوابگاه اسمش الهام بود همدیگر رو دیدیم نمیدونستم انقدردلم براش تنگ شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پسر با نمک داشت کلی عکس برا هم می بردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و خوشحالم که سر و سامان گرفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو سه تا خواننده بیشتر ندارم برا همین انگیزه زیادی برا نوشتن ندارم البته اگه وقت کنم حتما مینویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی باور کنید حتی برای خواندن وبلاگ تپل و سفید برفی وقت کم میارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همی خواسته سورپرایزم کنه و برا هدیه تولدم منو میبره دوبی تازه فهمیدم چند روز قبل بهم گفته دومین سفر من به خارج از کشور خواهد بود قبلا یه بار هم برای ماه عسل رفته بودیم چین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم هر لحظه لحظه سفرمون خوش بگذره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوشحالم قسمت شما هم بشه ان شا الله &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(بعضی ها بهم می خندن اونایی که خیلی جا ها رو گشتن ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با چنان ذوق و شوقی وسایل سفرم رو جمع میکنم که یه بچه اول ابتدایی که می خواد بره مدرسه انقدر ذوق نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همی ممنونم از این که به فکر منه و از اینکه بهترین هارو برا من می خواد خوشحالم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 08:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من بازم بخندم؟؟؟؟؟؟</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان ساعت چنده؟نمیدونم حدود سه نصف شب و من خوابم نمیبره چون از ساعت نه تا ۱ خوابیدم همی اومد گفت برو رو تخت بخواب و نقل مکان باعث شد خواب از سرم بپره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم وبلاگ نویسی تا دلمو خالی کنم موضوع بحث امروزم بازم راجع به همکارای اجوج مجوج بنده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من با  مدیر بد اخلاق ما که( گفتم  مشکین شهری هست) تقریبا همسایه هستیم  به خاطر همین و اصرار مدیر بد اخلاق که اون موقع دبیر بود یه بار دعوتش کردم خونمون و یک بار هم من رفتم خونه اونا همین دوبار کافی بود تا هم من وهم همسرم مطمئن بشیم که این خانم برای رفت و آمد مناسب نیست  و کلاسش به کلاس ما نمیخوره به اصطلاح (از نظر ادب و .......)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدیر ما هم به خاطر عدم تمایل من به رفت وآمد باهاش و اینکه هی بهانه میاوردم نرم خونش و نیاد خونم از من دلگیر شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از دو سال که ایشون مدیر شد دو تا همکار عوضی چاپلوس پیدا شد که نمیدونم واقعا ازش خوشششون میاد یا الکی تحویلش میگیرن و همین باعث شده مدیر ما فکر کنه که باید از این رابطه احمقانشون بیاد هی به من توضیح بده و دق دلی دو سال پیشش رو خال کنه که من بفهمم اگه من اونو لایق رفت وآمد ندیدم در عوض بهتر از منو پیدا کرده   &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/285.gif&quot; border=0&gt;   آفرین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد اخلاق و رفتار این دو تا خانم بگم که اصلا حد و حدود خودشون رو در رفتار با همکار چه زن چه مرد نمیدونن و تا حالا ندیدم کسی از این دو تا (بی غرض البته)تعریف کنه به بی ادبی و بی حیایی مشهورند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با یکی دو تا از همکارام رفت وآمد دارم ولی نه با هرکسی که سلام علیک دارم و دوست ندارم خونه هرکسی برم یا هر کسی بیاد خونه من چون ادم رو با دوستاش میشناسن پس هرچه دوست با آبروتری داشته باشم برای خود من بهتره همیشه دوست دارم با از خودم بهتران نشست و برخاست کنم شاید از من خوششون نیاد ولی در عوض من ازشون چیز یاد میگیرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدیر ما بر عکسه چون تنهاست و دوست درست و حسابی نداره فقط می خواد یکی بره خونش تا جلوی همکارای دیگه در بیاد و بگه &quot;من هم داخل آدم شدم امروز&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبه هیچ یک از همکارا بیشتر از یه بار خونش نرفتن و بیشتر از یک بار دعوتش نکردن فقط این دو تا چاپلوس پاچه خوار نمیدونن چطور ارادتشون رو ثابت کنن   &lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=28 alt=Gemini src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/geminis.gif&quot; width=64 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برا مدیر ترشی میذارن آب نبات میارن زهر مار میارن و هر کاری میکنن تا مدیر  ازشون تعریف کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دو عدد همکارای گرامی از ساعت اول تو دفتر مشغول گپ زنی با مدیر مدرسه هستنددر مورد ترشی و یا اسهال شدن مدیر مدرسه و نحوه رفع اون تا ساعت آخر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدیر هم یکبار نمیگه برین سر کلاس ولی اگه روزای دیگه همکارای دیگه ۵ دقیقه اضافی بمونن زنگ تفریح کلی گیر میده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدارس شهری ساعت ۵.۳۰ بعد از ظهر تعطیل بشن مدرسه روستایی ما ساعت ۵.۴۵&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/279.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مدیر ما سعی میکنه همکارا رو اذیت کنه و بندازه گردن اینکه دیر میرین سر کلاس و .....و یه بحثی با همکارا بکنه یه دعوایی انجام بده و میشینه با دو تا نوچه هاش میخنده به گفته یکی از همکارا  حتی سر اینکه کدوم کشو مال کدوم همکار باشه تو مدرسه بحث میکنن من چون دو روز میرم نمیبینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز کشو من رفته بود پایین پایین و من باید بشینم و دفتر نمره بردارم درسته یک باره و اهمیت نداره ولی وقتی  آدم میفهمه اونا  این کار رو با قصد و غرض انجام میدن دلش به حال خودش میسوزه  که با چه آدم حسابی هایی افتاده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش من غبطه میخورم. به مدیرمون و دوتا همکاراش حسودی میکنم چون هیچ عقلی ندارن پس هیچ درد وغمی ندارن و مهمترین مسائلی که به مغزشون خطور میکنه تغییر جای کشوی همکارا و آوردن ترشی برای همدیگه و نحوه رفع یبوست دائم  دبیر پرورشی (حمال شماره ۱) درمان نفخ و بوی بد دهن و گاز معده  دبیر دینی عربی (حمال شماره ۲)و اسهال خانم مدیر هست به نظر شما حق ندارم غبطه بخورم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/219.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/219.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 00:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس عروسی خواهرم</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>امروز رفتم خونه مادرم اینا تا عکسهای عروسی خواهرم رو که تازه گرفته بودن ببینم با توجه به عکسهای خودم و عکسهای عروسی چند تا از فامیل هامون انتظار یه سری عکس عجغ و وجغ رو داشتم تا اینکه...............
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس عروسیشون فوق العاده شده بود خیلی خیلی بهتر از مال هر کسی که تا الان دیدم مثل عکاسی های خوب تهران حتی از عکسهای جاریم که خودش رو میکشه خیلی بهتر بود در صورتی که اینجا تو این شهر اوچکولو (کوچولو)  یه عکاس خوبدر مقایسه با تهران کارش باید خیلی بدتر باشه من هم چون میترسم این آقا بفهمه کارش خوبه میخوام برم لباس عروس کرایه کنم دوباره برم آرایشگاه و برم عکاسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عکس عروسی بگیروندونم              &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/282.gif&quot; border=0&gt;                  &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/30.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 00:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدیریت و افاده</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یه سری همکار داریم که خیلی اعتماد به نفس دارن اعتماد به نفس کاذب&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مثلا با اینکه نسبت به بقیه شوهرشون و خانوادشون سطح سوادشون و سطح فرهنگشون پایین هست و یا حتی از نظر مالی مشکل دارن طوری رفتار می کنن انگار اینا از یه جای دیگه اومدن هیچکسی رو فبول ندارن و فقط بلدن از همه ایراد بگیرن یعنی واقعا کسی بهتر از خودشون رو ندیدن؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در مورد همه چی نظر میدن نظر هاشون هم اغلب چرت و پرت بیشتر نیست &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یکی از همکارامون شوهرش مدیر مدرسه هست انقدر  کار شوهرش رو بزرگ میکنه آدم ندونه فکر میکنه مدیر مدرسه چیه؟در صورتی که مدیر مدرسه دهات بودن کاری نداره (من دو سال سابقه حمالیش رو دارم)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;همه همکاریم دیگه همه معلم هستیم چه مدیر چه معلم چه رئیس وزارت انگار شوهر این دکتر مهندسی چیزیه &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;جالبه بدونین خودش رو هم سطح همکارمون که شوهرش رئیس بانک هست میدونه(یه بانک بزرگ)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از نظر مالی هم هیچ یک از ما به خانم بانکیه نمیرسیم  با این حال آدم خاکی و مهربونی هست ولی خانم مدیر مدرسه ایه خودش رو می گیره میگه من که همسرم مدیر باشن .....نمیتونم .فلان کار رو نمیشه بکنم .....نمیخورم ....به ما نمیاد و.........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اوایل فکر میکردم همسرش رئیس جمهوره چیه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هر وقت هم صحبت از نماز و روزه شد این خانم صف اول وایساده خودشیرینی میکنه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ابلاغ جاسوسیش رو خودم دیدم .تو اداره  هم همکارا دیدن باز به روی خودش نمیاره آدم فروش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هفته پیش از ماهواره و... حرف زده که بگه من هم از خودتونم جاسوس نیستم ببینید  حرفهای اونجوری هم بلدم بزنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 15:56:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جو مدرسه ی امسال</title>
<link>http://memoryal.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>خیلی مسخره هست که هر سال همکارا عوض میشن خیلی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; البته خوبی هم داره ولی خوبیش یدونه باشه بدیش هزار تاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبیش اینه که از دست همکارای بد راحت میشی             &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/191.gif&quot; border=0&gt;    و بدیش اینه که از دست همکارای خوب هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راحت میشی               &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/99.gif&quot; border=0&gt;           و تنها میمونی خب               &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/258.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسال یه همکار گل داشتیم اسم کوچکش مژگان بود ازش خیلی چیزا یاد گرفتم امسال دلم براش تنگ میشه آخه حق التدریس بود مدرسه بدتری افتاده و همدیگر رو نمیبینیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر نمیکردم اینقدر وابسته شده باشم حالا که رفته میفهمم چقدر بیشتر از اونی که احساس می کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دوستش داشتم                  &lt;IMG src=&quot;http://kay.smiley.free.fr/images/6220.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه همکار عوضی هم از اونایی که ادعای قرب الهی شون میشه گیرمون انداخته                      &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/301.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا خط چشم میکشه میگه از دیشب مونده بعد از نماز حرف میزنیم میگه من صبح نماز خوندم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلوم نیست چطور وضو می گیره آخه سایه چشاش و خط چشمش که ماله دیشب هست موقع شستن نرفته؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی نیست بگه خر خودتی از نوع بزرگش                                                &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/233.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه پارسالی هم که دعوا شده بود امسال هم اول سال همین چهارشنبه یه دعوای دیگه داشتن که چون من تعطیلم. نبودم ببینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته کیف ها نرفته هوا دفتر بوی شیر گندیده نگرفته ولی  سر صبحی از اینجا تا مدرسه دعوای جالبی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه انداختن                                                                &lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/42kmoig.gif&quot; width=45 border=0&gt;           &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/198.gif&quot; border=0&gt;&lt;IMG height=43 src=&quot;http://pic4ever.com/2mo5pow.gif&quot; width=38 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;به گفته همکارا دعوا از نوع مراسم صبح گاهی بوده&lt;/STRONG&gt;                           &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/217.gif&quot; border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/216.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مدرسه و مدیرش حالم بهم می خوره                                                     &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/194.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر دیر کردن سرویس دعواشون شده آخه مدیر ما هر وقت تو اداره کار داره دیر میاد مدرسه پس به سرویس هم میگه که دیر بیاد ولی به همکارای بد (که همه مارو شامل میشه به جز دو نفر حمال ) اطلاع نمیده و ما باید حدود نیم ساعت و گاهی ۴۵ دقیقه منتظر بمونیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنین بارون بیاد هوا سرد باشه یا هوا گرم شرجی باشه بمونی زیر بارون بمونی زیر آفتاب سر گیجه بگیری چون خانم محترم وقت نکرده یکم زود تر بره اداره کاراش رو انجام بده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسال من یک ساعت منتظرشون بودم و ۵ بار با مدیرمون تماس گرفتم که من منتظرم پس کی میایین هی گفت الان میاییم بعد یه دفعه موبایلش خاموش شد و جواب نداد نیم ساعت بعد بهم زنگید و گفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجایی؟ما تو مدرسه ایم                            &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/105.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو مدرسه  هم گفت که موبایلم شارژش تموم شده؟؟        &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/229.gif&quot; border=0&gt;   موبایلش رو گرفتم و دیدم شارژش کامله جواب داد که اینجا شارژ کردم من هم گفتم شارژرت همراهته  بده موبایل منم داره شارژش تموم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میشه و وقتی شارژر نداشت بده همچین خیط شد که هیچی نگفت و من هم چیزی نگفتم ولی تو دلم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; جشن خیط شدنش رو گرفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/227.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی باهاش دعوام نشده با اینکه خیلی عوضیه تحملش میکنم  امیدوارم که امسال هم بتونم تحملش کنم خدا صبرم بده میتونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا که با دو تا از همکارا حسابی قهر قهری میباشد                                        &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/174.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;             &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/272.gif&quot; border=0&gt;   نه من خوشحال نیستم   . کی گفته؟                                                     &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/214.gif&quot; border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودتون بد جنسین من مهربونم             &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/1.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 16:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memoryal&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>memoryal</dc:creator>
<guid>http://memoryal.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
